یک نعلبکی سکوت و سه تا استکان بغض ( . . . )
.
. ![]()
.
نمیدونم چرا یک مدت
خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی طولانی ایه
که حالم از نوشتن حرفای دلم به هم میخوره ؟؟؟؟
من دوست دارم بنویسم ولی حالم بد میشه خیلی بدتر از اینیکه هست . . .
من دارم خفه میشم ای دوست ! ای دوستی که بدتراز دشمن نابودم کرده ای !![]()
ای دوستی که هیچوقت نوشته هامو نمیخونی !
دلم ازت پره میفهمی ؟ ازت دلگیرم ازت گلایه دارم
کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟
راستی دوست
منو یادت میاد ؟
ببخشید . . .
آهای آقا
میشناسی منووووووووو ؟
یادت میاد منو کشتی و رفتی پی کارت ؟
- نه
نه ؟ دروغ نگو کلک راس راسکی منو یادت نیست ؟؟ واقعا کشته مرده خودتم نمیشناسی؟ ![]()
باشه توبرو دنبال زندگیت ! منم برم تا دیرنشده به مردنم برسم . . .
. ![]()
. ![]()
.
۶ دست پارچ ولیوان پر از اشک
و یک دنیا خداحافظی (. . .)
![]()
دنياي خيال
اكنون تو با مني در اين خيال
و اي كاش باور كني
كه در اقيانوس خيال من ، تنها تو موج مي زني
و قلب عاشق من ، تنها براي بودن تو ذوق مي زند
از چشمهايم اگر بخواهي بداني
چشمهايم خيس است ، چشم هايي كه همچنان محو
تماشاي نگاه شهلايي توست
تصدق نگاهت !
ببين كه چگونه با يك نظر آواره ام كرده اي ، ببين كه
چگونه خواب را ازچشمانم ربوده اي
نگاه كن ! ببين كه چگونه نبودنت ، طاقتم را به يغما
برده است
با من حرفي بزن ، با من سخن بگو
بگذار تا طنين دلفريب صدايت كمي آرامم كند
چرا با من حرف نمي زني ؟؟؟؟
فقط نگاه مي كني به من ، چرا ؟؟؟
نكند از من بيزاري ، نكند حرفهايم آزارت مي دهد
سخن بگو با من ، اين سكوت را تو بشكن ،
من سالهاست كه حرف زده ام با تو و قرن هاست كه
جوابي نگرفته ام !!
مهربانم ، مرا ببخش اگر بدون اجازه تورا
به خيالات خويش مي آورم بي آنكه كمي فكرده باشم
شايد اين رؤيا ، روح لطيف تو مي آزارد
نه !! اگر چنين است ، تو چرا دعوت خيالم را
مي پذيري ؟ پس چرا زل زده اي به من و خيره خيره
به من نگاه مي كني ؟ چرا به حرف هاي عاشقانه ام
گوش مي دهي ؟
فقط نگو كه روحت هم خبر ندارد ، كه اكنون اينجايي
پس حرفي بزن اگر صدايم را مي شنوي ، هرچند كه
سكوتت هم زيباست و اين همه زيبايي مرا مست
مي كند !
نكند به همين زودي از حرفهاي من خسته شده اي !
نكند با من غريبگي مي كني ، نكند ! نكند دلت با من نيست...............................
فداي چشمهايت !
من پروانه بودن را خوب مي دانم ، من از وسعت دنياي
پروانه ها خبردارم
راستي ! نكند عاشق شده اي ، نكند پروانه شده اي
و دلت مي خواهد پرواز كني !
باشد ! باشد اگر بايد بروي ، سكوت مي كنم
هر چند كه سالهاست منتظرم تا بيايي و با هم
پرواز كنيم ، ولي چه كنم كه دلت مي خواهد بروي
چه كنم روحت بزرگ است و قبلت مهربان !
ومن به فداي آن قلب نازنينت كه گرفتار شده است .
باشد ! برو ولي ، اينقدر بيتابي نكن
مگر نميداني بيقراري هاي تو مرا مي آزارد ؟
مهربان من ! مرد باش و برو و بي خيال من !
من خوب ميدانم دلتنگي يعني چه ،
پس دلتنگي هايت را بسپار به من وبرو !
برو و بيشتر از اين با نگاه هاي غريبت نيازارم .
برو كه رفتنت را مشروط به بر گشتنت نمي كنم ،
همانطور كه آمدنت را محدود به نرفتنت !
بروكه نمي خواهم اشك هايم را ببيني ،
نمي خواهم دلت آزرده شود و پابست خيالات من شوي !
برو كه نميخواهم احساسات من گريبان تو را نيز بگيرد !
محبوب من ! حاا كه مي روي بدان ، بدون تو ، ديگرنه
نفسي براي پرواز دارم و نه بالي براي پريدن !
برو كه مجبور نيستي اگر رفتي ، باز گردي ولي مديوني
اگر دلت برايم تنگ شود و
بر نگردي !
نمي خواهم بگويم منتظرت مي مانم و با اين حرف
خاطرت را بيازام ونمي گويم هم .
ولي تو خود بدان كه من هميشه منتظرت خواهم ماند،
همين جا مي مانم و بدون تو هرگز نخواهم پريد
رفتي ويادم رفت بگويم كه چقدر از تو ممنونم ، از تو
ممنونم كه هيچگاه حرفهاي دلم
را به سخره نگرفته اي ، از تو ممنونم كه هيچگاه مرا به خاطر شيطنت هاي كودكانه ام
سرزنش نكرده اي ، ممنونم كه همواره از گناهم
گذشته اي ، همانطور كه از دوست داشتنم
رفتي و باز هم يادم رفت بگويم : كه چقدر دوستت دارم
و مرا ببخش كه اينگونه ، زياد دوستت دارم
نميداني ، مي دانم كه نميداني كه چقدر دوستت دارم
نمي داني كه به من گفتي : فراموشم كن اگر دوستم داري .
اين را گفتي،غافل ازآنكه بداني دوست داشتن من،
بسي عميق ترازآن است كه تومي پنداري!
رفتي و التماس چشمهايم را نگراني دانستي!
رفتي و نگراني هايم را كودكانه خواندي!
رفتي و كودكانه هايم را فقط وابستگي پنداشتي!
و چه بيرحمانه پنداشتي........................................................!!
تو رفتي و من ماندم با هزار تا حسرت ، من با هزار تا
درد ، من با هزار تا آرزوي نا فرجام.........!!
رفتي و نميداني كه بي تو سيل گريه امانم
نمي دهد..................................!!
حال تو رفته اي و من هنوز مي نويسم از تو، تا تن كاغذ من جا دارد ...........!!
من با تو از حادثه ها ميگويم ، گريه ! اين گريه اگر بگذارد...................... !!
روزی که خود را می شکستم (ن؟)میدانستم که تو از کوزه ی
شکسته آب نخواهی خورد . . .
وقتی کار از کار گذشته باشه دیگه چه فایده داره تو فالت بیاد:
" یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم نخور "
كاهش جان من اين شعرمن است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي !
راستي شعر مرا مي خواني ؟؟
نه دريغا ، هرگز ...
باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين به علامت چند سؤال كم رنگ
كه وقتي مي آيي ، مي روند و هر وقت مي روي ، دوباره بر مي گردند
و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظه هايي كه رفتند تا بمانند !
نمي دوني كه چقد دلم واست تنگ شده،هم واسه الانت،
هم واسه ي گذشتت
تقصير تو نيست ، نمي دوني چقدر دوست دارم !
............شايد اون وقتا يه كم دوسم داشتي يا اينجوري نشون مي دادي
همون وقتا كه زياد منتظرم نمي ذاشتي،دلت نميومد تب غصه هام سر به
فلك بكشه ، اما حالا هم گلي، نازنيني، حالا هم مثل اون وقتا دوست دارم
مي ميرم واسه يه لبخند نازت ..........!!
گاهي خبر بگير ببين ايني كه اسمشو گذاشتن زندگي،چه جوري بدون تو،
به كام آرزواي يه آدم ، زهرش ميشه .....................!!
يه لطفي كن به اين فكر نازنينت ياد آوري كن ببين من چقدر دوستت دارم
گرچه خودش بهتر مي دونه ...........!!
كاش يه معجزه اي بشه، چه ميدونم مثلا يه پيغامي از آسمون واست بياد
يكي بهت بگه كه من چقدر دوستت دارم ..............!!
اين آخري اگه بشه ديگه هيچي نميخوام ، اينم درد دلاي دلم ،
دلم ميخواست خودش فوران كنه كه كرد......!!
نازنينم
!
چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سرشوق ، خنده ات از ته دل ،
هيچ غروبت مباشد غمگين !!
بنويسم عشق من سلام ، اون يه تيكه خجالت مونده
از بچگي رم بذارم پاي طاقچه ي آرزوهام ،
پشت صندوقچه ي يادگاري هاي دوران كودكي خيالت راحت ميشه ؟؟؟
اگه ميشه ، پس عشق من سلام !!
مي دوني دلم ميخواد يه جوري زندگي كنم كه آدما
بهش ميگن عجيب فقط به تو سلام كنم ، فقط با تو
حرف بزنم ، فقط واسه تو دعا كنم ،
فقط تو چيزيادم بدي ، دستم فقط تو دست تو باشه ،
فقط تو صدام كني ،
فقط مال تو باشم ، به جاش توهم فقط مال من باشي !
به اندازه ي كافي تا حالا زخم حسادتهامو بستي ،
تو اين عصربي مهري كه روهويت آدما قيمت ميذارن ،
نكنه هوس كني بيمار عشقتو عوض كني
نكنه خستت كنم ، نكنه بري سراغ يكي ديگه كه
جنون عشقش كمترفوران مي كنه و به قول خودت
آبروتو كمتر مي بره ، نرو......!!
من به اون آدما ، به همشون گفتم اين نوشته ها
مال توان..............!!
خلاصه كه حسابي رو اسم همه خط كشيدي ، رو تموم شماره هاي جدول دلم ، عمودي ، افقي ، اون خونه سياها ، اون حرفاي جا افتاده ،
اون خط هاي وسط ، همش خودتي ، همش تويي....!!
آخر من از دست تو چيكار كنم ؟؟؟
قول ميدم اگه اوني كه ميخواي نيستم ، يادم بدي زود ياد مي گيرم
هموني ميشم كه ميخواي ، مثل حال و هواي آسمون
يه وقت نم نم ،يه وقت رعد و برق ،
يه وقت تگرگ گاهي هم آفتاب ،
بستگي به چشماي تو داره ، اينجوري خوبه ؟ آره ؟
اونوقت ممكنه دوسم داشته باشي ، اگه نمي توني
دوسم داشته باشي
لااقل يه قولي بهم بده ،
بيشتر از اين از چشات نيفتم ......
!!
سلامم را مي نويسم كه زحمت گشودن لبهايت براي
پاسخش را نبينم،
نكند لبهاي نازنينت را براي پاسخ گفتن به سلامم
از هم بگشايي اما از روي اجبار .
فدايت شوم،همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكان
بخورد برايم كافي است.
راستي هواي هوايت را داشته باش ،سرما دارد كم كم
مي شود فرمانرواي سرزمينمان،
لطفا نگذار هر كاري خواست وبا زمين كرد با دل تو هم بكند.
قبول كن بي دليلي گاهي قانع كننده ترين دليل دنياست
باور نكن كسي كه از عشق چيزي مي داند حالش خوب باشد ،
حتي اگر بر عكسش را به تو گفت...!!
زيباي من !
اي تنها دليل رد كردن هر دليل و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه ،
ديوانه ي برق نخست نگاه توام با يك جور بيتابي از نوع بي بازگشتش !
تقصير آسمان نگذار ،
سرنوشت خودش اتفاق هاي زندگي ام را خط خطي كرده بود،
خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برايم امانت گرفت ...!!
هميشه يك چكه از شب گذشته در سؤال و جواب و سرزنش هاي
نيمه شب وجدان ازخود مي پرسم كه توچگونه مثل
هيچكسي نيستي ؟!
كسي جايي براي كسي نوشته بود :
" هر ستاره شبي ست كه از تو دورم ،
آسمان چه پر ستاره است
"
" چنان شکست زمانه پرم که پندارم
شکنجه های تو بر من محبت آمیز است "
بي بهانه سلام !
چشم شيطان دور ! خوبي كه سراغي از ما نمي گيري ، مگر نه؟؟
مهم همين است وگرنه آواره اي مثل من كه سراغ گرفتن ندارد............
بروي كجا ؟ پي چه كسي سراغم را بگيري ؟!
چه نشاني هايي بدهي،بگويي ببخشيد آقاي محترم
آن دختركي كه به هواي من هر شب پشت پنجره
مو پريشان مي كند را نديديد ؟
مردم اين عصر را كه مي شناسي،اگر كلي هواي
حرمتت را داشته باشند جوري
نگاهت مي كنند كه خودت ترجيح مي دهي بروي
تا بماني .
و ديگراينكه ديوانه ي تو همچنان مجنون است و زنده !
عجيب دوستت دارم ، ساده دوستم نداشته باش
اما نرو.............................!!
من به همين دوست نداشتن و بي جوابي و نيامدن و
سوختن و مردن و ماندن راضي ام ،
تو هم به همين راضي باش !!
من چيزي جز اين نمي خواهم،بگذارهمين جورمثل
برفي كه ازكوه سرازيرمي شود
– مسير آسمان را طي مي كند و دوباره به دريا باز مي گردد _
تا هميشه دوستت داشته باشم !!
كسي كه چه برف ببارد چه باران ،
تنها به ياد تو مي افتد ...
!!
به تمامي، آن را به تو ميبخشيدم.
به دستانت نگاه كن اما آرزوهاي كوچك من در دستان بزرگ
توست چه هراسان ميگريزي..............!!
بفهمي چقدر جايت خاليست ... تا بداني نبودنت آزارم
مي دهد ... لمس کن نوشته هايي را که لمس
ناشدنيست و عريان ... كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي
چكد لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است و
پُر شيار ... لمس کن لحظه هايم را ... تويي که
نمي دانی من كه هستم? لمس کن اين با تو
نبودن ها را لمس کن..........................![]()
عجيب . . .احساس تنهايي مي كنم . . .من اين حس
ناگوار را بي تو نمي دانم چگونه بگذرانم . . . من بلد
نيستم بي تو . . .بي كلام تو كه به من بگويد . . .
. . . محكم باش ...قدم روي اين همه خار . . .
اين همه درد بگذار . . .من تنهايم . . .و در اين
تنهايي رنج آور . . .بي تو بودن را چگونه بياموزم . . .؟
دستهايم بوي دستهاي گرم تو را گرفته اند . . .
قلبم درد مي كند . . .همان نقطه عميق قديمي . . .
همان درد . . .
نازنينم
!
وقتي قرار شد من بيقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگي من باشي
از هرچه قرار است غير تو باشد خواهم گذشت
!!
با تو چه زندگيايي ، كه تو رؤيا هام نداشتم
تك و تنها بودم اما ، تورو تنها نميذاشتم
چه سفر ها با تو كردم ، چه سفر ها تو رو بردم
دم مرگ رسيدم اما ، به هواي تو نمردم
دارم از تو مي نويسم ، كه نگي دوست ندارم
از توكه با يه نگاهت ، زيرورو شد روزگارم
موقه ي نوشتنام ، وقت اسم گذاشتنام
كسي رو جز تو نداشتم ، اسم رو جز تو نميذاشتم
من تموم قصه هام ، قصه ي توست
اگه غمگينه ، اون از غصه ي توست
حتي من به ارزوهات ، تو رو آخر مي رسوندم
مي رسيدي تو من اما ، آرزو به دل مي موندم
هي ميخواستم كه بگم ، كه بدوني حالمو
اما ترس و دلهره ، خط مي زد خيالمو
توي گفتن و نگفتن ، از چه روزايي گذشتم
اونقده رفتم و رفتم ، كه هنوزم بر نگشتم
من تموم قصه هام ، قصه ي توست
اگه غمگينه ، اون از غصه ي توست
هر چي شعرعاشقونش ، من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما ، مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن ، عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون ، چه كسي باعثشه
من تموم قصه هام ، قصه ي توست
اگه غمگينه ، اون از غصه ي توست
يه دفعه مثل يه آهو ، توي صحراها رميدي
بس كه چشم تو قشنگ بود ، گله ي گرگ و نديدي
دل نبود توي دلم ، تو رو گرگا نبينن
اونا با دندون تيز، تو كمونت نشينن
الهي من فداي تو ، چي كار كنم براي تو
اگه تو اين بيابونا ، خاري بره به پاي تو
يه دفه مثل پرنده ،قفس عشق و شكستي
پر زدي تو آسمونا، رفتي اون دورا نشستي
دل نبود توي دلم ، گم نشي تو كوچه باغا
غروبا كه تاريكه ، نريزن سرت كلاغا
نخوره سنگي به بالت ،
پرت نشه فكرو خيالت
من تموم قصه هام ، قصه ي توست
اگه غمگينه ، اون ازغصه ي توست
يه دفه مثل يه گل ، رفتي تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ، ميومد از آسمون
بردمت تو گلخونه ، كه نريزه رو سرت
كه يه وقت خيس نشه ، يخ كنه بال و پرت
نشكني زير تگرگ ،
نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام ، قصه ي توست
اگه غمگينه ، اون از غصه ي توست
يه دفه مثل يه شمع،داشتي خاموش مي شدي
اگه پروانه نبود ، تو فراموش مي شدي
آره پروانه شدم ، كه پرام سوخته شه
تا آتيش دل تو، به دلم دوخته شه
كه بسوزه پرو بالم ،
كه راحت بشه خيالم
دارم از تو مي نويسم ، تو كه غم داره نگات
اگه دوس داشتي بگو، تا بازم بگم برات
اونقده مي گم تا خسته شم ،
با عشق تو شكسته شم
يك تكه سلام،
دو فنجان مكث و چند نقطه چين به احترام نام قشنگت
اي كاش مطمئن بودم نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام،
نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد .
اما حيف مي ترسم تو نامه ام را كه پاره مي كني اسمت هم ................
پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هردو حفظ شوند ، اين هم سرنوشتي ست .
دورترين نزديكم چگونه اي ؟؟؟
هنوز هم باور نكرده اي من يك فرق عجيب با همه ي آدم هاي
اين دنيا دارم.....؟؟؟
الهي چشم به راه هيچ كس نماني ، نگراني بد درديست، يك
نگاه گاهي انسان را
به اشد مجازات مي رساند.
دوري ات را باور نمي كنم ، هرچند كه اگر اينجا بودي با آن سحر قشنگ نگاهت
شانه بالا مي انداختي و مي فهماندي كه فعلا چنين است ، حق با توست.......
هميشه سر من پايين است و شانه هاي تو بالا،
مهم نيست فداي سر آرزوهاي به بار نشسته ات !
من خودم هم نمي دانم چرا چيزي را كه مي دانم پاره اش مي
كني اين قدر بادقت و
تميز مي نويسم ، شايد هم خوب ميدانم همين كه برق نگاه تو آتش به واژه هايم بزند
تا ابد برايم كافيست ، به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيد ماندن دفترغصه هايت
خيلي دعا مي كنم .
مي دانم حرفم را گوش نمي كني ، به خاطر خودت كمي مراقب خودت باش !!
زمستان تو را خوب نمي شناسد مي ترسم اشتباهي تو را مريض كند ،
اگر نامه را تا آخر خوانده باشي كلي منت گذاشتي،اگر نخواني هم
هر چه از تو رسد زيباست....!!
خب ديگر از دور غبار نشسته بر پنجره هاي نيمه باز تفكرت را مي بوسم
.
كسي كه تو فرق ميان او وديگران را احساس نمي كني اما او مي داند كه
بي اعتنايي تو معنايي دارد كه آن را تنها مجنون فهميد و بس ..........!!
كاش بازم منو ببخشي كه واست نامه نوشتم
بخواي،نخواي،مي موني پيش من تو سر نوشتم![]()
!!.
اينبار دلم حرفي براي گفتن ندارد
امشب دلم ، دلش مي خواهد فقط گريه كند
اينجا آسمان ابريست و امشب دارد زار زار مي گريد
امشب كه دل من خيلي گرفته ، سعي مي كنم درك كنم كه آسمان نيز دلتنگ است .
اين جمعه هم گذشت ،جمعه يعني روز انتظار ،شايد هم روز گريه
شنيده بودم وقتي باران مي بارد دعاهايمان زودتر به عرش مي رسد .
دوست دارم امشب خالصانه به خدا بگويم:
اگر قرار است تنها يك دعايم را مستجاب كني ، دعايم اين است :
" آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش "
چرا كه ،
" بالاي تخت يوسف و كنعان نوشته اند : هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود "
و اگر قرار است صدايم به خيمه ي يوسف زهرا برسد ، فرياد مي زنم :
" اگر حجاب ظهورت وجود پست من است ، دعا بكن كه بميرم ، چرا نميآيي ؟؟ "
ولي اگر نوبت به بقيه ي دعاهايم برسد ، خدايا از تو مي خواهم كه سلامتي را
به آنهايي كه از دستش داده اند باز گرداني و سلامتي را از صاحبانش نستاني !!
خدايا من براي محبوبم دعا مي كنم ، براي كسي كه دوستش دارم و دوست داشتنش
را قبل از هركسي با تو درميان نهادم و از تو بهترين ها را برايش درخواست ميكنم.
خدايا من همه ي عزيزانم را به تو ميسپارم : ....،مادر،پدر،خواهرها،برادرو...را!
خدايا دوستت دارم و دوستم داشته باش .............. !!
خدا بي كسم من تو تنها كسم باش
خدا بيقرارم تو دلواپسم باش
امشب زياد حرفم نمياد ، بغض گنده اي گير كرده توي گلوم ...........
دوست دارم گريه كنم آخه :
اين غصه هاي لعنتي *** از خنده دورم مي كنن
اين نفساي بي هدف *** زنده به گورم مي كنن
امشب ،
دلم براي كسي تنگ است
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست.......!!
آه ...............!!!
آه اي زندگي ! اين منم كه هنوز با همه پوچي از تو لبريزم..........................
عزيز دلم
! نازنينم........ هيچ مي دوني آرزوي من چيه ؟؟؟
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...............!!
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد !
تازه مي فهمم كه :
آري ! آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم..............!!
شايد واقعا همين طور باشه كه
" وقتي كسي به دل نشست *** نشستنش مقدسه
حتي اگه تورو نخواد ***نفس كشيدنش بسه"
گل من
! هيچ مي دونستي
سكوت سرد فاصله ها دلم رو مي لرزونه ، وقتي به نبودنت فكر مي كنم ..........!!
قشنگ دلم ! شنيده ام كه مي گويند :
شقايق ها نمي ميرند،
پس تا مرگ شقايق ها دوستت دارم !!
_________________
نازنينم
!
رفتي و نديدي كه چه محشر كردم
با اشك تمام ،كوچه را تر كردم
ديشب كه سكوت خانه دق مرگم كرد
وابستگي ام را به تو باوركردم
________________________
.... جانم !!
قشنگ ترين لحظه هاي زندگي ام را به پاي ساده ترين دقايق زندگي ات خواهم ريخت
تا بداني كه چقدر، دوستت دارم ..........![]()
![]()
![]()
![]()
!!
محبوب
اين دل خاكستري !!
امشب گريه امونم نميده .........................................
نمي تونم بنويسم ................................................
همش گريه م مياد.................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زيبا سلام !
ديگر نه خط قهوه اي مانده كه روي فنجان فال من و تو نيفتاده باشد
و نه شعر حافظي كه در جواب نيت بعد هايمان در نيامده باشد.
هر كدام از خط ها و شعرها چندين بار اقبالشان را آزموده اند و
گاه دلخوش و گاه ديگر پريشانم كرده اند.
ستاره ها هم كه ديگر حرفشان را نزن،از تمامشان بيزارم.
انگار زمانيكه خورشيد براي تولد آنها نور پخش ميكرد ، آن دو تا
ستاره ي من و تو جايي پشت ساحل آسمان براي به دنيا نيامدن
مشغول راز و نياز بودند .شايد هم آمده اند و
مدتهاست رفته اند گل بچينند.........!!
تو هم كه انگار كسي ، چه ميدانم دستي نامرعي كوك گيتار اعصاب
نازنينت رابرهم زده است وشايدهم ديگراين سيم براي نواختن ترانه هايت
مناسب نيست كه كمتر سراغ دست نوشته و نوشتن مي روي آخر حالا ها
فقط چيزها دل آدم ها را نمي زنند.مد شده است گاهي آدم ها كسانشان را
هم عوض مي كنند ، بگذريم...............
عصري كه عشق را با الف بنويسند بهتر از اين نمي شود.
دقت كرده اي آدم ها دو دسته اند : يا نامه مي دهند يا ادامه .
آن ها كه نامه مي دهند مختصري عاشق ترند، آن ها نامه مي دهند و آن
آدم هاي مقابل به آزارشان ادامه...............
مهم نيست ، اهل تمنا نبودم و نيست نازنين دلم !
محض رضاي خدا يك بار به سبك آدم هاي خيلي عادي كه هميشه
براي جواب دادن به نامه ا ز هر كس كه باشد عزا مي گيرند با حرص
پاسخ نامه را بنوي ببينم دنياي بي رؤياي فردا دست كيست ؟؟
يا دست كم قرار هست به ما هم برسد يا نه ؟!
به فرض مثال كه ديدار ، داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ي
ارغواني ها بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه ؟؟؟
باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن نمي نويسم ، هرجا دلم هوايش را كرد
نقطه چين ميگذارم يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن ،
آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است ونرسيدن يعني هنوز آن دو تا
دورند تا رسيدن .
از حق نگذريم چه زود بروم هاي سؤالي جايشان را
به مي روم هاي امري دادند !!!
نمي دانم شايد دلت اهل شكايت نيست،ديگر نه حرف از مشغول بودن
ميزنم ، نه آمدن و نه ماندن .يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر
كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي،بخواهد مشغول كسي باشد شب وروز
وماه و خورشيد نمي شناسد .اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش
اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد
نياز به سفارش نيست !!
خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي
نبود براي نوشتن ، یاد تفاهم نقره اي مان بر سر قانع كننده ترين دليل
عالم افتادم اين بار فقط دلم خواست ، خواست تا بي بهانه بنويسم و
من هم نوشتم و حالا چون تقريبا تمام چيزهايي كه دلم
دلش مي خواست بداني را گفت و من تجربه كردم وبرايت نوشتم ....
ديگر حرفي نيست،سفارشي نيست جز اينكه :
چشماي روشنت يه كم كاشكي هواي منو داشت.....!!
فقط همين !
كسي كه دست خودش نيست اما اگر نخواهد هم،
آنچه ديروز خوانديم : آن مرد در باران آمد !!
آنچه امروز مي بينيم : آن مرد در باران نيآمد !!
و انچه فردا مي نويسيم : ..................... ؟؟؟ !!
ابري شبي با گريه اش از آسمان دلتنگ شد
ازهرچه آبي خسته وازآن زمان بيرنگ شد
ابري كه ازرنگين كمان،ازچندرنگي خسته شد
آنقدرباران گريه كرد، يكرنگ شد تا شسته شد
آن لحظه گويي يك صدف درقعردريا باز شد
آن شب پرنده پر گرفت آماده ي پرواز شد
باران به پشت شيشه زد، بند دل من پاره شد
آن شب نترسيدم ، ولي صد قاصدك آواره شد
ديدم كه آن شب پنجره، سرشارازاحساس شد
آنشب فضاي خانه ام،خوشبوترازهر ياس شد
صد باغبان از ديدن روييدن گل شاد شد
دلواپسي هايم همه ، پروانه اي در باد شد
آنشب صداي تازه اي از آسمان بشنفته شد
بين من و تو لحظه اي ، راز نهاني گفته شد
يادم بماند لحظه اي كه شاپرك هم مست شد
آن شب تمام خاطرم از ياد تو يك دست شد
آنشب كه باران آمدوچشمم به آن درخيره شد
آن مرد نيامد ازسفر، آن روشني ها تيره شد
باران كه بند آمد، فهميدم دلم بازيچه شد
باران كه داشت مي باريد،آن مرد كو؟باران چه شد
آن شب ،درخت غصه ام رشد كرد،يك سرو شد
دلخوش كنك هاي دلم،در خاطراتتم محو شد
حالا كه تو نيستي ..............!!
تا بحال به اين موضوع فكر كرده اي چگونه مي توانم اندوه بزرگي كه
در گلو دارم
و به واسطه اش هر لحظه بغضي در من به اشك مي نشيند را مهار
كنم ؟؟!!
حالا كه تو نيستي ، من با وجود همه ي دغدغه ها و دلمشغولي هاي
روزمره
و با وجود خستگي ، با پيدا كردن كوچكترين فراغتي ، دل به صبوري
كاغذ ها مي بندم
حالا كه هر شب چشم به ستاره ها مي دوزم، ميخواهم فرياد بزنم :
اي ستاره ها !!
مرا مي شناسيد ؟؟؟
آهاي ستاره اي كه در آنجا راحت نشسته اي ، مرا مي بيني ؟؟
از نوع بشرم ، شناسنامه اي دارم كه بر خلاف شناسنامه ي تو ، چند
برگ است.
اولش تولد و آخرش مرگ ، و در ميانه ي راه ، دل سپردني ، وصلي
و زايشي ..........
گفتم از نوع بشر . نترس ستاره ، اگرچه حقيقت دارد ما آدميان مي
آفرينيم ، مي سازيم ،
ميكشيم و ويرا ن مي كنيم ،بهبود مي بخشيم .................
بعد ستيز از سرمي گيريم ، اشك مي ريزيم و دروغ مي گوييم و
در اندك زماني حقيقت را مي ستاييم .......!!
آري ستاره !! مگرنشنيده اي كه اينجا ، عده اي ندارند تا بگذرانند و
عده اي
داشته هاي خويش را ذخيره مي كنند براي روز مبادا.........!!
مگر نشنيده اي كه اينجا ، سر زمين دلهاي شكسته است..............
؟؟؟ !!
مگر ، نگفته اند كه تنها دليل غمها ، فاصله هايي ست كه بين قلب
هايمان مي افتد .......؟؟!!
مگر نديده اي اشك هاي آدم هايي كه به خاطر بي وفايي ديگران ،
هر لحظه و هر لحظه مثل رودي جاري ست ............!!
مگر به تو نگفته اند كه اينجا ، دراين سرزمين دير زماني ست كه
ديگر واژه هايي مانند
دل به دل دارد راه ، به هيچ نمي ارزد ؟؟
مگر به تو نگفته اند كه سالهاي درازي ست كه راه بين قلب ها مسدود
است ........؟؟؟
مگر به تو نگفته اند ، ما همگي در بازي روزگار بازنده ايم ،
چرا كه هرروز بيشتر مي كوشيم كه تنها وتنهاتر شويم....!!
و در اين اوضاع من نميدانم چرا، آشناي سالهاي دورم را در ازدحام
اين همه آدم گم كرده ام
و هر چه چشم مي چرخد بيشتر احساس غريبگي مي كنم .........
بيشتر احساس ترس و تنهايي در جانم رسوخ مي كند ...........
حالا كه ديگر ، خواب از چشم هايم فراري شده و تنها مونسم ، كاغذ
هاي روي ميزم است
دلم براي مهرباني هايي كه ندارم تنگ شده است
و براي آن آشنايي كه مرا از دنياي سكوت نجات بدهد، ميتپد...!!
جوابم را بنويس پيش ازآنكه، غريبگي بيشتر از اين در جان و دلمان
رخنه كند.......!!!
درد و دلهايم با تو
نميدانم چرا وقتي ميخواهم با تو بگويم اول سراغ درد و دل هايم ميروم ،
درست همان هايي كه هيچگاه سراغشان را نمي گيري ......
نميدانم چرا با اينكه ، هيچگاه ازمن نميگويي ، من هميشه از تو مي گويم
راستي ! من خيلي دلم برايت تنگ ميشود
وهر بار اين دلتنگي هايم را با لحظه ها را در ميان ميگذارم
هر چند كه خوب ميدانم اين لحظه هاي من با لحظه هاي تو ، زياد فاصله دارد
وبعيد ميدانم ، حتي اگر اين لحظه ها هم خيال نامردي در سرشان باشد و اسرار
خلوت مرا فرياد بزنند
باز هم از من ، صدايي به تو برسد ..............................
بگذار خيالت را راحت كنم ، كه من حتي اگر هيچگاه دوستم نداشته اي و يا دوستم نداشته باشي
دوستت دارم و همواره دوستت خواهم داشت................. !!
هر چند كه اين را هم ميدانم كه هيچگاه خيالت از بابت من ناراحت نيست
چرا كه حتي لحظه اي هم به من فكر نميكني..!!
لااقل بگذار بگويم حرفهايم را با نت
شايد اين نت بتواند پلي از ما سازد.........
نه ، نه ، نه
بگذار اينجا راحت تر باشم با تو ، با تويي كه قرار نيست نوشته هايم را بخواني
بگذاراين دفتر دستك هايم را كنار بگذارم و با چشمانم بجاي قلبم با تو حرف بزنم
نه ! يادم رفته بود تو كه حتي از نگاهي به من دريغ ميكني ، راز چشمانم را چگونه خواهي خواند
اصلا بگذار تا خودم باشم ، و بين من و تو و حرفهايم
نه قافيه اي باشد، نه رديفي و نه حاشيه اي
ديگر كنايه هم نمي زنم ، از گله و گلايه هم خبري نيست
شايد اينبار، اين لحن لطيفم به دلت بنشيند !!
پس حالا تنها با زبان خودم با تو حرف ميزنم
ادامه مطلب
يك نامه.................
چه سلامي ؟! چه نگاهي ! وقتي شانه هايت مدت هاست
به علامت نميدانم بالاست و انگار حالا حالا هم
چه تابستاني ؟! وقتي يك عالمه از برگ ها هنوز پايين نيامده
به خاطرش خودكشي كرده اند.
چه گرمايي ؟! وقتي ديگر مه آه من ، يخ دستانت را
حتي تكان هم نميدهد.
چه بهانه اي ؟! وقتي تمام بهانه ها را گرفته اي
وديگر گرفتنش از نگرفتنش برايت سخت تر است.
چه حرفي ؟! وقتي تمام حرفها را زده، تصميم رفتنت را
روي ديوار هر كوچه پس كوچه اي نوشتي و من فقط خواندم.
چه سيبي ؟! وقتي سرخ را زير سؤال كم رنگ ماندن و نماندنت
كشتي.
چه تولدي ؟! وقتي تمام شمع هاي دنيا را زير دين ناز سوسوي
چشمانت سوزاندي .
چه بخششي ؟! وقتي ديگر چيزي ، حتي لحظه اي درنگ نيست
كه كسي به توهديه نكرده باشد.
چه دوست داشتني ؟! وقتي به تعداد حروف دوست داشتن هم
دوستم ندار ي.
چه نامه اي ؟! وقتي نخوانده تك تكشان را مثل سبزه هاي هفت
سين سنت هايمان به آب روان مي سپاري ....
شايد آن سوي رود نمي دانم كجا ، كسي با خواندن خطي از آن به
زندگي باز گردد.
اين دفعه جوري نوشتم كه نداني خط كيست و
آنوقت كه تمامش را خواند ي
يكبار هم كار تو مثل كار ما ، از كار گذشته باشد.
كسي كه هر روز بيشتر از ديروز دوستت دارد
***
و بعد از رفتنت
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي د ركوچه ها ي آبي احساس ،
تو را از بين گلهايي كه درتنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم .
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رؤيايي
و من
تنها براي ديدن زيبايي آن چشم ، تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم .
اين بود آخرين حرفت و رفتي ..........................!!!!!!!!!!
و من بعد از عبورتلخ و غمگينت ، چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و
نارنجي خورشيد وا كردم.
نمي دانم چرا رفتي ......؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانم چرا...................
شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي، نميدانم كجا.............؟؟؟
تا كي................؟؟؟؟ براي چه..............؟؟؟؟؟؟
ولي رفتي.......!!!!!!
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستری گم شد...............!!!!!!
وگنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت ،
تمام بالهايش غرق در انبوه غربت شد
و بعد از رفتنت ، آسمان چشمهايم خيس باران شد
وبعد از رفتنت انگار كسي حس كرد
من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ........................ !!
كسي حس كرد ، من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ،
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد.
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا
با عبورخود نخواهي برد...................
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام ، برگرد .......
برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد........!!
وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد،كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو، د رراه عشق و انتخاب آن خطا كردم........
و من درحالتي مابين اشك و حسرت و ترديد ، كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل،ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر،
نمي دانم چرا ؟
شايد به رسم و عادت پروانگي مان ، باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
دعا كردم........................
دعا كردم....................!!
تقديم به او كه رفت......
وقتي نيستي خونمون با من غريبي مي كنه
دل اگه ميگه صبورم، خود فريبي ميكنه
صداي قناري محزون و غم آلود ميشه
واسه من هر چي كه هست و نيست نابود ميشه
وقتي نيستي گل هستي خشك و بي رنگ ميشه
نمي دوني چقدر دلم برات تنگ ميشه
وقتي نيستي گلاي باغچه نگاهم مي كنن
با زبون بسته محكوم به گناهم ميكنن
گلا ميگن كه با داشتن يه دنيا خاطره
چرا ديوونگي كردي و گذاشتي كه بره
وقتي نيستي گل هستي خشك و بي رنگ ميشه
نمي دوني چقدر دلم برات تنگ ميشه
هر آدمي لبخندي از خداست
تقديم به تو كه زيبا ترين لبخند خدايي![]()
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه ي
آنهاست.....................
نه ! وصل ممكن نيست .......
هميشه فاصله يي هست....................!!
زاهد از كوچه ي رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نكند ، تهمت نامرد ي چند..................
خدايا ! تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا ،
چه دشوار است
چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از
احساس سر شار................. !!
من در آينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم
آه ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي.......................
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم................
چه اميد عبثي !
تو همه هستي من
تو همه زندگي من هستي..............
من چه دارم كه تو را درخور ؟؟؟؟؟؟ هيچ...........
من چه دارم كه سزاوار تو ؟؟؟؟؟ هيچ.........
تو چه داري ؟؟؟؟؟ همه چيز !!!
تو چه كم داري ؟؟؟؟ هيچ !!!
واي باران !! باران.........
شيشه ي پنجره را باران شست .................
از دل من اما ، چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟؟؟؟
اي دوست !
در زمانيكه وفا قصه ي برف به تابستان است
و صداقت گل نايابي ست........................
و در آينه ي چشمان شقايق ها
عابر ظالم و بي عاطفه ي غم
جاريست.......................
به چه كس بايد گفت :
با تو انسانم و خوشبخت
ترين.................................
من تمنا كردم ، كه تو با من باشي !
تو به من گفتي : هرگز َ هرگز ...........
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه ي اين هرگز.................................
فضيلت هاي عاشق را
خوشا بخشش ، خوشا ايثار !
خوشا پيدا شدن در عشق
براي گم شدن در يار !
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن ، خوشا از عاشقي مردن !
شمع مي سوزد و پروانه به دورش محزون
من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم ؟
فرق من و پروانه در اين است كه
پروانه پرش سوخت ولي من جگرم !!!
اي كاش مي دانستي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم
جاريست...........................
هر كجا محرم شدي ، چشم از خيانت باز دار
چه بسا محرم ، كه با يك نقطه مجرم مي شود
هر رفتني رسيدن نيست
اما براي رسيدن راهي جر رفتن نيست.......................
يك روز رسد غم به اندازه ي كوه
يك روز رسد نشاط به اندازه ي دشت
افسانه ي زندگي چنين است عزيز
در سايه ي كوه ، بايد از دشت گذشت
زندگي ديكته است
هر شكست ، نقطه سر خط
زير سقفي كه تو باشي و خدا باشد و
عشق
آرزوي دگرم نيست به مولا سوگند !!
هر چي غمه مال منه
بدتر از اون حال منه
هر جا ميرم اين غصه ها
چون سايه دنبال منه
كاشكي از دلم خبر داشت اونيكه واسم اميده
واسه شبهاي سياهم اونيكه صبح سپيده
كاش مي ديد كه روزگارم بي نگاهش چه غروبه
اگه دستامو بگيره زندگي قشنگ و خوبه
دفترم كه از اسم تو پر شده ، چشمه ي چشمهايم
از شوق تو لبالب و قلبم از عشق تو سرشار!
گاهي فكر ميكنم من كه اين همه از تو لبريزم ،
نكند خود تو باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!
ميخوام مثل تو عاشق شم ميخوام پروانه شم انگار
دلم همرنگ دريا شه بشم از خواب غم بيدار
نگاهم كن تو كه ماهي تو كه فانوس شبهامي
سخن من با تو
يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ...................... به علامت جواب هايي كه هرگز ندادي و
يك دقيقه سكوت ! به احترام تمام لحظه هايي كه
در انتظار پاسخ تو مردند.فرض كه دلت نخواست!
به فرض كه حوصله ات نيامد! به فرض كه لايقش نبودم!
فرض كه دوستم نداري! نه خودم
نه نوشته هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل
دنياست.بي دليلي هم خودش كلي دليل ست.
لا اقل مي گفتي :" اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست" دريغ از همين حرف ، چه
ميشود كرد
تويي و عزيز كرده ي اين دل رسواي سرگردان خودم ، چه
كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات
را مي گيرد. بگذريم.................................
حرف آخر اينكه زيبا ،مثل هيچ كس،قرص كامل ماه،بي
تقصير پروانه ات مي مانم و
براي تو مي نويسم ، تو عزيزي چه بهاري باشي، چه
تابستاني ، چه پاييزي ،دلت نسوزد ،
نگو چه لحن غم انگيزي راست ميگويم كه عزيزي ، حتي
اگر اين ها را مثل بقيه فراموش كني
و دور بريزي ..................................
كسي كه هم بي تو مي ميرد و هم براي تو
!!
مي نويسم از تمام آنچه در دلم نهفته است
از يگانه حس تازه اي كه دردلم شكفته است
گاه خسته مي شوم از اين زمانه ي دروغ
خسته از نگاه سرد اينَ مردمان بي فروغ
زندگي براي من گاه آشيانه مي شود
گاه رنگ اين دلم چقدرتازه مي شود
گاه قصه هاي من بسان قصه هاي زشت
دور مي كند مرا ، آه سالياني از بهشت
ساده ام اگر چه من ، ساده بودنم چه سود
آن زمان كه سادگي ، آبروي من ربود
آبرو؟ واژه اي كه بي دليل تكيه مي كنم به آن
واژه اي كه رفتنش ، رفته تا به بي كران
غافلم از اينكه من ، عاشقم و عاشقان
آبروي خود سپرده اند،تا ابد به آسمان
حال من مانده ام و،اين سوال نا گزير
آسمان امانتش،كند؟ يا كشد ورا به زير
نه ، حال من مانده ام و حس عاشقانه ام
حس پاك و صادق و حس بي بها نه ام
گاه يك پرنده مي شوم،مي روم به سوي نور
آنقدر بال مي زنم كه مي شوم ز خانه دور
در خيال خود گهي ، يك ستاره مي شوم
مي درخشم از شعف،پاره پاره مي شوم
مي درخشم و ولي، از سوختن مرا چه باك
كه عاشقانه مي كشد ، شعله هاي عشق پاك
لحظه لحظه هاي من پر شده از اين هوس
اي فرشته ي نجات، پس به داد من برس
حس پاك و يك هوس ؟؟؟ نه ،اشتباه مي كنم
عاشقانه و هوس ؟؟؟ نه، من گناه مي كنم
من گناه مي كنم اگر،عشق خود هوس كنم
جاي عشق رامن اگر،با گنه عوض كنم
عشق هديه ي خداست ،يادگاري است وبس
اي خداي عاشقان ، تو به داد من برس
حال من مانده ام و ، اين جواب بي سوال
صاحب سماء خداست،به !!! خداي متعال
مي نويسم اكنون از تمام آنچه از ذهنم عبور مي كند ، از تمام آنچه خاطرم را مي پروراند ، از قصه ي غصه هايم ، از اشكهايم ، از پريشاني هايم
من مي نويسم ، اكنون كه قلمي در دست دارم و دردي بر دوش
از دلتنگي هايم از بغض هايم ، بغض هايي كه هيچگاه راهي براي رهايي ندارند و بغض هايي كه زنداني زندان تاريك مجاري تنفس من شده اند.
من مي دانم رهگذرم و شايد هم رهسپار
مي خواهم پرواز كنم و پر بگيرم تا اوج ، تا آنجايي كه ديگر من را نبيند هيچكسي
نفسم مي گيرد در اين دنيا ، اين دنيا خيلي تنگ است تنگ تر از يك قفس
چگونه بمانم و سرنوشتي را بپذيرم كه با آن بيگانه ام ، چگونه ؟
من بيگانه ستيزي را از كودكي آموخته ام
وقتي تنها مي شوم خيلي خيلي زياد ، آنقدر كه ديگرجايي براي خودم هم نمي ماند با همه ي وجود حضور يك دوست ، يك دوست هميشگي را احساس مي كنم ، احساس مي كنم كه من هيچگاه تنها نيستم و هيچگاه تنها نبوده ام ، تنهايي در اين سالها بهترين دوست من بوده است .
كم لطفي است اگر سر زدن هاي گاه و بيگاه غم و غصه را نا ديده بگيرم ، بي انصافي است اگر از او يادي نكنم در حاليكه او در اين سالها همواره به ياد من بوده است .
من ، تنهايي ، گريه ، اشك ، غم ، درد ، حسرت و..... دوست هاي خوبي هستيم
مي بيني كه من تنها نيستم ،يك عالمه دوست و رفيق دارم ،دوست و رفيق وفادار
من در اوج تنها بودن ، احساس مي كنم حضور تنهايي را، و مي فهمم تنها نبودن را...................
نه !!!!!! من آنقدرها هم كه فكرش را مي كني ، بي معرفت نيستم
نا رفيقم اگر، از دوست هاي پر افاده و مغروري چون شادي ، لبخند ، مهرباني ، شانس ،........ حرفي نزنم
من با آنها هم دوست هستم اما آنها آنقدر مغرورند كه بيشتر من را ناديده مي گيرند و سعي مي كنند از كنارم بي تفاوت بگذرند ، شايد از من خوششان نمي آيد ، شايد................................
شايد من لايق دوستي آنها نيستم كه زياد به من سر نمي زنند،البته شايد.....................
شايد هم ، مقصر اين من هستم كه بيشتر از شادي ها ، غصه ها را تحويل مي گيرم
اين من هستم كه بيشتر بجاي آنكه بخندم ، ترجيح ميدهم گريه كنم
اين من هستم كه زود به زود دلم براي تنهايي ، غصه ، اشك و........ تنگ ميشود و سراغشان را از زمين و زمان مي گيرم ، البته نمي دانم ، شايد... !!!
خيلي دوست دارم از شقايق ها بنويسم ، از گل هاي هميشه عاشق يا از نيلوفرهايي كه از فدا شدن واهمه اي ندارند
گفتم شقايق ، به ياد داغ هايي افتادم كه بر تنم ، روحم ، احساسم ،دلم ، قلبم و...... حك شده اند
اگر از راز شقايق گفتم ،لا جرم داغ هاي احساس او را نيز تازه كردم
من خسته ام خيلي خسته ، تنها يم خيلي تنها ، شكسته ام خيلي شكسته
نه اينكه گمان كني از پا افتاده ام ، نه !!!!! اين طورنيست
نه اينكه فكر كني دل ميسوزانم ،نه!!!! اين طورها هم نيست
اگر ميگويم با تو ، براي آنست كه دوستت دارم ، صادقانه مي گويم با تو از حرفهاي دلم، با تويي نميدانم كه هستي و نه ميدانم كه چه هستي و چه مي كني
فكر نمي كنم كه فرقي هم كند دانستن اينكه كه هستي
چرا كه هر كه هستي گويي سالها ، نه قرن هاست كه دوستت دارم
غريبه اي ليكن آشنايي با قلبم آنقدر كه بي حضورت ، معناي بيتابي را طور ديگري احساس ميكنم
مبزرگي خيلي بزرگ ، به گونه اي آرزوي داشتنت حتي در تخيلم هم نمي گنجد
خيلي از تو دورم به حدي كه هر چقدر مي دوم گويي فاصله ام با تو بيشتر ميشود و پاهاي كودكانه و لاغر من با آنكه خسته مي شود ولي از حركت باز نمي ايستد
و تو
گهگاهي هم شده است بر گشته اي و به پشت سرت نگاهي انداخته اي
احتمالا مرا هم ديده اي ، زمين خوردنم را شاهد بوده اي ، شده تا حالا چند باري دستم را هم گرفته اي و كمكم كرده اي كه روي پا بايستم
ولي.........................
ولي باز با همان شتاب از كنارم مي گذشتي و دوباره سرعت عبورت من را فرسنگ ها از تو دور ميكرد
نمي دانم صداي مرا مي شنيدي يا نه ؟ نفس نفس زدن هايم را مي فهميدي يا نه ؟ اشك هايم را چه ؟
اشك هايم راكه هر بار از شوق ديدنت بر گونه ي سردم مي خشكيد ،چه ؟
نمي دانم تو مرا مي ديدي يا نه ؟ حضورم را در كوچه پس كوچه هاي عبورت چه ؟
گاهي با خودم مي گويم تو شايد ، نگاه ملتمسانه ي مرا درك مي كرده اي ؟ سيل گريه هايم را- بسان ضجه هاي كودكي كه مي خواهد دست هايش براي هميشه در دست هاي گرم پدر باشد- مي ديده اي
شايد فكر مي كرده اي من تو را با کسی اشتباه گرفته ام ، نه ! ولي نه
من تو را فقط با خودت اشتباه گرفته بودم !
چه مي شد كه گاهي به ياريم مي آمدي ؟ درست در زمانيكه از رسيدن به تو نا اميد مي شدم
چه مي شد كه مي رفتي ؟ درست در زمانيكه حضورت را باور مي كردم
گاهي فكر ميكنم ، حرفهاي دلم را قبل از آنكه به قلبم منتقل شود مي خواندي و مي دانستي كسي در پس توست كسي كه هر چه ميدود ، به تونمي رسد چرا كه باز هم تو جلوتري
تو شنيده بودي صداي تپش هاي قلبم را كه هر بار با ديدنت چه قشقره اي در دلم به پا ميكرد و مي دانستي كه فراقت چه به روزگارم خواهد آورد
آنقدر لطيف بودي كه چگونه مي توانستي زخمي شدن كودكي را ببيني كه بي مهابا به دنبالت مي دود
هر چقدر تند مي رفتي و گامهايت را بلند بلند بر مي داشتي كه دخترك ردت را گم كند و تا دير نشده به خانه بر گردد ، بيش تر از آن ، نگران مي شدي
چگونه دلت مي آمد گريه هايش را نشنوي و چگونه ميتوانستي او را با خود ببري
نمي دانم شده بود ، هيچوقت دلت برايم بسوزد ؟
چرا ؟؟ چگونه ؟؟
راستش من از اول نميدانم كه چه شد ، كه چرا ؟ و چه باعث شد آنقدر با قلبم با احساسم انس بگيري و آنقدر در رؤياهايم نفوذ كني كه با تو بودن برايم آرزو شود و بي تو بودن برايم درد !
نمي دانم كه دليلش تو بودي يا من ؟ يا هر دو
فقط مي دانم فراموش كردنت برايم محال مي نمايد.
خيلي دوست دارم بدانم قبل از آنكه مرا بشناسي ، حضورت را در احساسم لمس مي كردي يا نه؟ حرفهايم را از نگاه هاي يواشكي ام ، مي خواندي يا نه ؟
اوايل دوست داشتم در كنارت باشم هر جا كه باشي ، به شرط آنكه بودنم تو را نيازارد .
حالا بيشتر دوست دارم تو در كنارم باشي ، به شرط آنكه بودنت با رضايت قلبت باشد .
ولي افسوس.............!!!!!!!
افسوس كه اين دوست داشتن هايم عريان است و جامه اي براي پوشيدن نمي يابد .
من تمام احساساتم را عريان تقديمت كردم ، بي هيچ رنگ و لعابي .
شايد تو اينگونه آنرا نمي پسنديدي ، شايد بايد جور ديگري از احساسم به تو ، با تو سخن مي گفتم ،
شايد هم نه !
شايد هم از نگاه طلايي تو ، صادقانه و ساده بودن من از هر چيزي با ارزش تر بود ، نمي دانم ، شايد!
نمي دانم هيچوقت شد كه حضوركمرنگ من در خيالت و يا حضور بسي پررنگ تو در خيال من ، تو را بيازارد ؟
نمي دانم ، هيچوقت شد براي لحظه اي هم كه شده ، حتي در خيال هم كه باشد ، من را دوست بداري ؟
من ولي خيلي دوستت دارم ، بي آنكه دليلي براي آن داشته باشم ...................!!
خيلي دلم برايت تنگ مي شود ، هر چند كه مي دانم فرصتي براي دلتنگ شدن من نداري
اين ها را گفتم كه بداني كسي هست ، يك جايي ، كه براي بودنت بال بال مي زند ، پرنده نيست ولي از پرنده بودن خوشش ميايد !
گفتم كه بداني وقتي كه نيستي _ كه همواره نيستي _ اگر چه بي تو تنهايم و اين رفيق شفيق اگر چه گهگداري مرا مي آزارد ، اگر چه مي دانم زياد نگران من نميشوي و اگر چه بيش تر گفتي بودي نگران مني ، اين ها را گفتم كه ديگر ذره اي هم نگران تنهايي من نباشي
تنهايي هر بار كه اينجا مي آيد غصه مي آورد ، اشك مي آورد ، دلتنگي مي آورد ، بيقراري مي آورد ، بيتابي مي آورد و خلاصه دگر تنهاي تنها هم نمي مانم و لحظه هاي بي تو بودن را با اين رفيقان سر مي كنم
فقط وقتي تو مي آيي_كه زياد نميايي_دلگرمي ، زيبايي ، روحيه ، شادابي و... براي پيشواز تو هم كه شده به سراغم مي آيند و درست در آن لحظه همه چيز دست به دست هم مي دهند تا آرامش را براي لحظه اي هم كه شده از نزديك لمس كنم .
الهي بگردمت ! خوب ميدانم كه هرچقدر بيشتر تلاش مي كني تا از محبوبيتت نزد من بكاهي ، كمتر موفق مي شوي .![]()
دورت بگردم ! خيالي نيست ، تو تنها بگذار من دوستت بدارم ، دلتنگي را بسپار به من .![]()
تو تنها خوش باش ، غصه را بسپار به من .![]()
هر كجا كه هستي ، با هر كس كه دوستش داري ، فقط خوشبخت باش و با خوشبخت بودنت آرامش را براي هميشه بسپار به من .![]()
